شيخ ذبيح الله محلاتى
241
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
شده رقاش را از اين حديث بياگاهانيد رقاش دانست كه جذيمه چون صبحگاه با خود آيد از اين گفته پشيمان شود لاجرم با عدى پيام داد كه هماكنون بنزد من شتاب كن و شاهد مقصود را تنگ در آغوش گير كه تاخير در اين كار از نهج حزم بعيد است عدى بىتأنى بخانهء رقاش درآمده او را بحبالهء نكاح درآورده و هم در ساعت با او همبستر شده مهر دوشيزگان از وى برگرفت و صبحگاهان آن جامه و عطر كه دامادان به كار برند به كار برده نزد جذيمه آمد جذيمه چون چشمش بر او افتاد گفت اى عدى اين چه جامه و حلى است كه در تو مشاهده مىكنم عدى گفت اين جامه دامادى من است نه دوش تو خواهر خويش رقاش را به شرط زنى با من عطا كردى جذيمه از اين سخن در خشم شد و گفت من هرگز اين كار نكردم و همى دستهاى خويش را بر خاك زده برمىآورد و بر سر و روى خويش مىزد و از آنجا برخواسته بنزد رقاش آمد و گفت راست بگو كه چگونه بوده است كار تو با عدى رقاش گفت تو مرا شوهرى كريم عطا كردى از پادشاهزادگان و من نيز او را پذيرفتم جذيمه چون اين سخن بشنيد لحظهاى سر خويش را فروداشته بر زمين نگريست و سخت در حيرت و زجرت ماند آنگاه برخواسته از نزد رقاش بيرون آمد اما عدى چون اين گرانى در خاطر جذيمه مشاهده كرده و كراهت ضمير او را از اين قصه بازدانست بترسيد كه مبادا روزى جذيمه حيلهاى انديشد و بدست او گرفتار شود و او را كيفر نمايد لاجرم از نزد او فرار كرد و بميان قبيلهء خود آمد و در ميان بنى اياد بود تا از دنيا رفت اما از آنسوى رقاش از عدى آبستن شد و پسرى نيكورخسار از او متولد گرديد جذيمه او را عمرو نام نهاد و چون او را فرزندى نبود عمرو را بسيار دوست مىداشت و در حجر تربيت خود او را پروريد تا هشت سال از سن عمرو بگذشت ولى بناگهانى حال جنون به او دست داد راه بيابان پيش گرفت و چندانكه جذيمه او را جستن نمود مقصود حاصل نشد